در تاریکی این روزها سو سو بزن ؛ حتی اندک
توسعه پایدار و قائم مقام محیط زیست رییس سازمان حفاظت محیط زیست ، دیروز دکتر علی محمد شاعری را به عنوان قائم مقام ومعاون برنامه ريزي، توسعه مديريت و منابع سازمان حفاظت محيط زيست خود انتخاب کرد . نکته ای که برخی طرفداران توسعه پایدار و دوستداران محیط زیست را نگران ِ این انتخاب کرده است برخی مواضع و تصمیمات آقای شاعری راجع به مقوله محیط زیست و توسعه پایدار است . همان ابتدا که خبر انتخاب آقای شاعری به عنوان قائم مقام سازمان را خواندم به یاد پتروشیمی گلستان و تمام ماجراهای دهشتزا و بلبشوی تخلفات قانونی آن افتادم . کارخانه ای که احداث آن در استان گلستان با لغو قانون " استقرار صنایع بزرگ در استان های شمالی کشور " به تصویب کمیسیون زیربنایی دولت رسید و پیش از انجام ارزیابی اثرات زیست محیطی – که یک فرآیند قانونی و اجرای آن ، حتی برای کارگاه های کوچک، اجباری است – کلنگ زنی شد و سهام آن با انواع لطائف الحیل به خلق الله فروخته شد . ادامه مطلب : http://isdle.ir/news/index.php?news=1509 نخستین بار که
از یک محیط بان پرسیدم " چقدر حقوق می گیری ؟ " سال 1377 بود . من ،
سردبیر هفته نامه " گلستان ایران " در استان گلستان بودم و برای تهیه
گزارش – البته با چاشنی کوهنوردی در ییلاق خانوادگی – به ارتفاعات جهان
نما ، واقع در منطقه حفاظت شده جهان نما ، رفته بودم . یادم است آنروز ،
وقتی پای صحبت عموعبدالله ( محیط بان کرد ) و یدالله گورسخوار ( محیط
بانی از روستای سعدآباد گرگان ) نشستم و به چادر آنها و تجهیزاتشان در آن
منطقه نگاهی انداختم ، خیلی زود پی بردم که کشور ما، با حفاظت درست از
مناطق تحت حفاظت، هنوز میلیون ها سال نوری فاصله دارد . ادامه را در سبزپرس بخوانید مصرف برنج شمال كه براي كشت آن از كودهاي شيميايي استفاده شده است، سبب بروز سنگ كليه، كم خوني ايراني و سرطان روده بزرگ است. دكتر مجيد قاسمپور علمداري فوق دكتراي اكولوژي و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد قائمشهر در اينباره به سبزپرس گفت: ادامه خبر فوق را که توسط مریم نظری یکی از خبرنگاران سبزپرس تهیه شده دراینجا بخوانید حرمت نهادن به حقیقت مهم تر است یا حفظ قدرت ؟؟!!! شما چه فکر می کنید ؟ کدامیک مهم ترند ؟ ارج نهادن به حقیقتی که غیرقابل انکار است و زیرپا گزاردن آن معادل نادیده انگاشتن حقوق عمومی و منافع ملی است یا نگه داشتن میز و سمتی که شاید به آسانی هم به دست نیامده است ؟ پاسخ دادن به این سوال شاید در نگاه اول خیلی هم سخت نباشد . خیلی راحت اغلب پاسخ می دهند : پاسداشت حقیقت . اما وقتی بر سر دوراهی یک انتخاب بزرگ ایستاده ای و انتخاب حقیقت برایت ، برابر می شود با از دست دادن خیلی از موقعیت هایی که با زحمت و تجربه اندوزی و .... به آنها رسیده ای و از دست دادنشان می تواند زندگیت را دگرگون کند ؛ درآمد ماهیانه ات را تحت الشعاع قرار دهد و جایگاه حرفه ایت را به مخاطره بیندازد آنگاه انتخاب بسیار سخت و پیچیده است . در چنین شرایطی خیلی از آدم ها برای از دست ندادن موقعیت ها، میزها و عنوان ها ، راحت ترین کار را در مصلحت اندیشی و قربانی کردن حقیقت ، نزد مصلحت می بینند و سعی در نگه داشتن آنها دارند . بعد هم با تبحر و بیان انواع فلسفه و منطق ، انتخاب خود را توجیه می کنند و .... اینها را گفتم تا درباره صاحب عکس بالا برایتان توضیح بدهم . مردی که حقیقت را قربانی مصلحت نکرد و به خاطر ارج نهادن به منابع ملی و طبیعی و تعهدات انسانی و حتی سازمانی ، پست سازمانی خود را از دست داد . درست 4 سال پیش بود که دستور فاطمه واعظ جوادی رییس وقت سازمان محیط زیست برای قطع درختان و تخریب پوزه های پارک ملی گلستان صادر شد . همان زمان خیلی از مدیران، چشمان خود را بر روی واقعیت بستند و در صدد اجرای این دستور برآمدند تا پستشان را حفظ کنند . اما مهندس محمود شکیبا اینکار را نکرد . او معاون محیط طبیعی محیط زیست گلستان بود و می توانست به اصطلاح امروزی ها ، میزش را حفظ کند . خیلی ساده ؛ تنها با بستن چشم ها به روی حقیقت و اینکه به خود بگوید : من مامورم و معذور! جمله ای که این روزها زیاد به گوش می رسد ! اما شکیبا این کار را نکرد . او آنروز امروز را پیش بینی کرد و زخم بزرگی را که بر قلب پارک ملی گلستان نشسته را دید . خیلی مهم است که یک مدیر بتواند 4 سال بعد را ببیند . اصلا مدیر یعنی همین . یعنی کسی که توانایی دیدن چشم اندازهای آینده را دارد . کسی که فقط تا نوک دماغش را نمی بیند . هر چند در سیستم اداری - دولتی ایران امروز ، اینگونه مدیران بسیار اندکند . محمود شکیبا این چشم انداز را دید . آنچه را که بنده و خیلی های دیگر در پارک ملی گلستان اینروزها می بینیم . هفته پیش به دیدن پارک ملی رفته بودم و باور کنید دردآور بود . هرچند محیط بانان ، مدیران و کارشناسان استان در برخی نقاط واقعا خون دل خورده اند تا وزارت راه هرکاری دلش می خواهد نکند ؛ اما در خیلی جاها زورشان نرسیده و وزارت راه فاجعه ای پدید اورده است . باید ببینید . من هفته پیش دیدم و در دل به حال پارک گریستم ! اما هنر محمود شکیبا این بود که چیزی را که ما امروز می بینیم 4 سال پیش دید و علاوه بر آن ، برای پیشگیری از وقوعش تا آنجا که می توانست ایستاد . همان وقت او گفت : من ذره ای بیش نیستم ؛ اما به اندازه همان ذره ، هستم و ایستاده ام ! او تا آنجا ایستاد که وادارش کردند که استعفا بدهد و استعفا داد ؛ اما حاضر نشد به خاطر حفظ سمت و میزش ، به مردم ، طبیعت و منافع کشورش خیانت کند . بعد از آن شکیبا مدتی مسئول نظارت و بازرسی استان شد و از آنجایی که نه با کسی تعارف داشت و نه اهل رشوه خواری و پارتی بازی و یا بستن چشم ها به روی واقعیت بود برخی ! برایش پاپوش دوختند . همان هایی که عادت کرده بودند بیشتر از حد قانونی " جواز شکار " بگیرند ( بخرند ! ) و از قانونگرایی و شرف مهندس شکیبا عصبانی بودند . حالا محمود شکیبا یک کارشناس ساده - حتی نه کارشناس مسئول ! - در اداره کل محیط زیست استان گلستان است . چون هر جا که برود متخلفان برایش پاپوش می دوزند و ظاهرا مدیران بالادست هم بدشان نمی آید که گاهی این پاپوش ها دوخته شود !هر چند به دست آدم های متخلف و بدنام و معلوم الحال ؛ چه فرقی می کند ؟ مهم این است که اینگونه آدم ها با مدیران بالادستی کل کل نکنند و ساکت در گوشه ای مشغول به کاری شوند که نه سیخ بسوزد و نه کباب ؛ حال اگر منابع طبیعی و ملی سوخت چه باک ؟ عیبی ندارد ! بد نیست بدانید که مدرک مهندس شکیبا ، کارشناسی ارشد است و تجربه و شناخت ایشان در مقوله محیط طبیعی حتی بسیار بالاتر از برخی مدیران سازمان در تهران است . شنیده ام میرداماد، گرگانی بود و همین طور فخرالدین اسعد گرگانی و بسیار کسانی که نامشان را اکنون به خاطر ندارم ؛ اینها افتخارات تاریخی شهرم هستند . اما محمود شکیبا در همین عصر و همین روزهای فراموشی شرف و تعهد ، یک انسان واقعی ، مدیر شریف و صاحب نظری تواناست که نمی توانم به همشهری بودن با او افتخار نکنم.......
آنجا
عموعبدالله و آقا یدالله شب ها و روزها را در یک چادر کهنه و معمولی 6
متری ، در 3-4 کیلومتری دهکده ییلاقی جهان نما با یک دوربین شکاری بسیار
معمولی که از دوربین عموی من که ما همیشه با آن چکل شاه پسند* را نگاه می
کردیم معمولی تر بود و چند پتوی سربازی و بادگیر و کاپشن می گذراندند و
به نوبت در منطقه پاس می دادند . همانجا به یاد آوردم شب های سرد جهان
نما را – وقتی هوا بارانی می شد - در سال های دور کودکی ام که پدر در دل
مردادماه و در داخل اتاق های خانه ، تنها با روشن کردن بخاری هیزمی ، می
توانست مطمئن شود که ما بچه ها با لباس های کاموایی در زیر پتوهای پشمی و
ضخیم " کوروغلو " ، به راحتی می خوابیم و اگر کمی لباسمان نازک تر بود
از سرما تا صبح خوابمان نمی برد .


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |












