تبليغاتX
در تاریکی این روزها سو سو بزن ؛ حتی اندک


در تاریکی این روزها سو سو بزن ؛ حتی اندک

اسماعيل کهرم استاد محيط زيست دانشگاه از وضعيت منابع طبيعي مي گويد  

در اعتماد سه شنبه ص محیط زیست بخوانید .

 وقتی درباره مدرک تحصیلی او می پرسم  می گوید بنویس : « شکاربان » و بعد اضافه می کند :
« من هنر نکرده ام که درس خوانده ام  و مدرکی دارم . تمام محیط بان هایی که در سخت ترین شرایط و با محدودترین امکانات در مناطق تحت حفاظت پاس می دهند اگر امکانات من را داشتند مدارک بالاتری اخذ می کردند . اما می توان گفت همه محیط بان ها و شکاربان های سراسر ۱۳ میلیون هکتار منطقه تحت حفاظت او را می شناسند ........

در همین باره بخوانید :

گره حفاظت از زیست بوم ایران . مزدک دربیکی .

فرصت ها برای نجات دریاچه ارومیه می سوزد . حمید رضا میرزاده .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط الهه موسوی| |

 

چه شب احیایی بود آنشب اگر آن خانم مامور نیروی انتظامی  با آن حالت توهین آمیز با  مردم سخن نمی گفت . وقتی به چهره تک تک آنهایی که در حیاط امامزاده  " عین علی زین علی " پونک نشسته بودند نگاه  کردم  دلم به حال خودم سوخت  ؛ به حال هموطنانم ،  به حال تمام مردمی که برای مسلمان بودن و مسلمان نبودن باید تحت فشار باشند . برای مردمی که حتی  رابطه شان با خدا هم باید با جواز و ساماندهی نظامی برقرار بشه .

  احیای  نوزدهم بود و  صدای دعای جوشن کبیر از بلندگوی امامزاده  در حیات طنین انداخته بود .  همه در حال نیایش بودند  و به توصیه  مسئولان  امامزاده ، خانواده ها در بخش شمالی حیات  در کنار هم نشسته بودند .ناگهان صدایی همراه با تحکم ، بر سر جمعیت فرود آمد : « برادران ! برید آنور ! »

  صدا تنها قلب دعا خوانان را نشکافت ؛ بر روحشان نیز طنینی سخت تحقیرآمیز وارد کرد ؛ آنرا شکست و تا انتهای نیتشان برای  سخن گفتن با خدایی که می گویند "بخشنده و مهربان است " را تراشید و بر زمین ریخت . با این همه  آنها توجهی نکردند و خدای رحمان رحیم را رها نکردند ؛ اما ماموران ول کن نبودند  ؛آنها نه رحمان بودند و نه رحیم و با اینکه ادعای نماینده خدا بودن دارند اما انگار اصلا برایشان مهم نبود که اقلا اخلاقی خداپسند داشته باشند. با تحقیر آمیزترین لحن ممکن و همچنین خشم آلوده بر سر دعاخوانان فریاد می زدند : « مگه با شما نبودم ؟ بلن شو آقا برو آنور ! خواهرا می خوان راحت باشن !»

  به خواهرا !! نگاه کردم  . هیچکس ناراحت نبود . اغلب در کنار همسر یا دیگر اعضای خانواده در حال دعا خواندن بودند .  مگر عروسی آمده بودند و قرار بود لباس مجلسی بپوشند که  حضور آقایان برایشان اشکال ایجاد کند ؟ دوست همراه  من که پسر 16 ساله اش کنارش نشسته بود به اعتراض گفت : « مگر خودتان نگفتید خانواده ها اینجا بنشینند ؟ من پسرم را تنهایی آنطرف نمی فرستم .....» مامور زن فریاد زد : « هر که گفت اشتباه کرد بلند شین ! زود ! زودتر !»

   به یاد حالت ناظم های قدیم افتادم ؛ آن دوره ای که هنوز تنبیه بدنی در نظام آموزشی ایران ممنوع نشده بود  و همچنین خاطره هایی که سربازها از فضای پادگان ها نقل می کردند  و با زصدای خشونت بار آن زن مامور !!!

  عصبانی در پاسخش مثل خودش فریاد زدم . گفتم دست از سر مردم بردارید . اقلا بگذارید دعا ، زهر مارمان نشود . گفتم اینهمه فاصله که  بین خدا و مردم  انداخته اید کافی نیست ؟ با آنهمه بوق و کرنا  آدم ها را به مساجد دعوت می کنید و با فریاد  آنها را می تارانید ؟؟

   گفت : « بیسیم می زنم مامور بیاید ...»

   گفتیم هر کاری می خواهید بکنید . شما که تا به حال هم هر کاری خواسته اید کرده اید ....ما بلند نمی شویم . دو خانواده دیگر هم با ما همصدا شدند  و بقیه هر چند حرفی نزدند اما از جایشان تکان نخوردند . حتی سرشان را  هم برنگرداندند تا ببینند چه شد و همچنان در حال نیایش بودند .

   همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هیچ احیایی را به مراکزی با متولی دولتی نروم  . هر چند دلم برای فضای آرامش بخش امامزاده ها لک بزند  .

   در راه بازگشت به خانه به امام علی فکر می کردم ؛ همان کسی که  آنشب  یادبود شهادتش بود . همان کسی که به نام او به انسان ها  توهین  می کردند . آنهم صرفا به این دلیل که کنار خانواده شان دعا می خواندند ...... همان کسی که به تحمل مخالفان و 25 سال سکوت و گذشتن از حق خود به خاطر مصلحت جامعه و مردم شهره است هر چند ما چقدر دراینباره کم شنیده ایم  و او را کم می شناسیم .

   به یاد حرف  دکتر علی شریعتی افتادم : «و تو ای علی ! ای شیر! مرد خدا و مردم ! رب النوع عشق و شمشیر ! ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم . شناخت تو را از مغزهای ما برده اند . اما عشق تو را علی رغم روزگار در عمق وجدان خویش ، در پس پرده های دل خویش همچنان مشتعل نگاه داشته ایم ! ...»

   وسط خیابان ، دخترم گفت : « مامان ! اینا اصلا امام علی را نمی شناسن . وقتی با اون خانم  مامور صحبت کردم و نتونست قانعم کنه گفت : « دختر جان ! من مامورم و معذور ، الان هم کار دارم ، برو با آن همکارم حرف بزن ! » من هم بهش گفتم : « خانم ، مگر نمی دانید همان امام علی که امشب برایش مراسم گذاشتین در نامه ای به مالک اشتر گفته : " هرگز نگو مامورم و معذور ! و برای هر کاری اندیشه و تعقل کن  و با اعتقاد عمل کن ...... »  

نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط الهه موسوی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ